خاطره ای از معلم بسیجی

بسمه تعالی
خاطرات یک معلم بسیجی

در سال 66 هجده سال بیشتر نداشتم ویکی از دانش آموزان زرنگ و فعال کلاسمان بودم یک روز وقتی  که مشغول تحصیل بودم و معلممان درس میداد , ناگهان درکلاس به صدا در آمد در را باز کردیم دیدم یکی از بهترین دوستانم هست که اتفاقا از شاگردان ممتاز کلاسشان نیز بود آخه اون رشته تجربی می خواند ولی دو سال بود که درس را به خاطر جبهه و جنگ و به گفته خودش به خاطر دفاع از ناموس و وطن ترک کرده بود و من هم انسانی می خواندم, رفتم بیرون گفتم چه عجب گفت آمدم برای خداحافظی گفتم چطور شده که این دفعه برای خداحافظی پیشم آمدی نترسیدی منصرفت کنم گفت این بار آخری هست که می روم بعد از این دیگر نخواهم رفت گفتم یعنی تو دیگر به جبهه نخواهی را گفت امشب علی به خوابم آمده بود در یک خانه باغ نشسته بودیم و صحبت می کردیم از دوران مدرسه و نوجوانی وقتی خواستم ازش خداحافظی کنم او نگذاشت و با لحن شیرینش و با جمله {میخواهی رفیقت را تنها بگذاری} مانع از برگشتنم شد, به همین خاطر آمدم تا از تو برای آخرین بار خداحافظی کنم, گفتم پس حالا که اینجوری هست نرو, در جواب برایم گفت مرگ و سرنوشت دست خداست, تازه آن طرف هم علی منتظر من هست, و در ضمن یک جمله بامفهوم آموزنده ای نیز به من گفت که این جمله مرا خیلی متحول کرد و آن جمله این بود:اگر من نروم و تو نروی پس کی از ناموس و خاکمان دفاع بکند. بالاخره امیر خداحافظی کرد و رفت دو هفته نگذشته بود که مادرم خبر شهید شدن امیر را برایم آورد؛ باورم نشد وقبول نکردم که امیر شهید شده ولی در نهایت باور کردم که مرگ و سرنوشت انسان دست خداست و مقام شهیدان پیش خدا خیلی والاست, وسرانجام از آن روز به بعد بنده متحول شدم و وقتی که به یاد امیر و سخنانش می افتادم اشتیاقم برای رفتن به جبهه بیشتر می شد و در نهایت گفتنم که مگر خون من از خون امیر و سایر شهدا رنگین تر است که من در اینجا در ناز و نعمت زندگی کنم و آنها در جبهه ها با دشمنان بجنگند, البته به خاطر من و امثال من, ودر نهایت تصمیم به جبهه رفتن را گرفتم که این دفعه پدر و مادر مانع از رفتنم به جبهه شدند و مدام میگفتند که مگر نانت کم است یا در آمد نداری و یا پول نداری, ولی من در جوابشان این را گفتم (مگر امیر پول نداشت یا سواد نداشت که به جبهه رفت و شهید شد) تازه پدر امیر یکی از ثروتمندان شهرمان بود, و در نهایت تصمیم گرفتم به جبهه بروم که یک روز وقتی می خواستم به جبهه اعزام بشوم پدر و مادرم آمد و جلوی اتوبوس را گرفت و مانع از رفتنم شد ولی من دست بردار نبودم که نبودم و عزمم را جزم کرده بودم  و در نهایت به دور از چشم پدر و مادرم البته با نوشتن نامه و گذاشتنش در خانه  با سواری رفتم شصت کیلو متر جلوتر به یک شهر دیگر و در آنجا به اعزامی ها پیوستم و به جبهه رفتم, و خاطره خوبم در جبهه این بود که بعد از چند روز حضور در جبهه یک تویوتا تحویل گرفتم آخه ما از قدیم الایام ماشین داشتیم و پدر راننده کامیون بود وبه همین خاطر از بچگی رانندگی بلد بودم و وقتی داشتم به طرف آشپزخانه می رفتم تا غذای بسیجی ها را برای پایگاه ببرم و البته چندنفر از سربازان با من بودند و یکی از آنها در پشت تویوتا نشسته بود و وقتی که در آیینه ماشین با موهایم ور میرفتم و به فکر پدر و مادرم و امیر بودم یهو دیدم که گله ام به این ور و آنور میخوره داد کشیدم خدایا چی شد وقتی به خود آمدم دیدم زیر ماشین داره آفتاب میخوره یعنی ماشین را چپ کرده بودم و همه سربازان سالم بودند الا آن سربازی که در پشت ماشین بود و سرش شکسته بود و مو های سرش کنده شده بود من خیلی ترسیدم بعد اورا بردیم به بهداری دقیقا یادم اسمش سلیمانی بود و وقتی از او عذر خواهی و حلالیت خواستم در جواب گفت فکر کن که دشمن با تانک زده و الان در بیمارستان هستیم پس سرنوشت انسان دست خداست و با جمله (شاید حکمتی بوده) به من خندید.


خاطره ای از یک بسیجی


معمولاً در این مواقع تانکها در یک صف به موازات صف ما به سمت ما می آمدند و بسیار غرش تانکها مهیب است. تیر بار چی تانک با دوشکا و . . شلیک می کند و تانک هم تیز مستقیم می زند. صدا و قدرت انفجار بسیار مهیب است.
 آرپی جی زنها و خمپاره اندازها(خمپاره 60) در این مواقع خیلی کاربرد داشتند. بچه ها معتقد بودند اگر یک تانک مورد هدف آر پی جی قرار بگیرد بقیه خدمه تانکها تانک را رها می کنند و فرار می کنند. اما مگر می شد در آن شرایط بلند شد و نشانه گرفت و تانک زد. مجید  در این موارد خیلی دل و جرات داشت و به آرامی و انگار نه انگار که دشمن ممکن است ترتیبش را بدهد بلند می شد و آرپی جی می زد. آرپی جی به تانکهایی مثل,T72اثر نمی کرد و نمی توانست زره بدنه تانک را سوراخ کند البته آنروز را از آن سمت تانکها دشمن به ما یورش نیاوردند. یعنی قبل از تحرک اساسی با شجاعت بچه ه ومخصوصا سعید  وخمپاره شصت زنهای ادوات دشمن از پیشروی باز ماند و ما هم خیلی اوضاع منطقه مان را نمی دانستیم ولی گویا چند صد متری نیروهای ما پیش روی داشته اند و دشمن مضمحل شده ولی آتش روی ما سنگین بود. اما من از دوستانی که مورد هجوم تانکها واقع شده اند زیاد شنیده ام و اگر تانکها موفق می شدند خود را به صف بچه ها برسانند دیگر کار بچه ها تمام بود با تانک دنبال بچه ها می افتادند و بچه های در حال فرار را مثل سوسک زیر شنی های تانک 50 تنی له می کردند.
بعضی از بچه ها دو پایشان زیر تانک می رفت و له می شد. خدا را شکر ما مورد چنین وحشیگری واقع نشدیم. روز ما بشدت از طرف سیمنوف چی ها تهدید می شدیم. سیمینوف سلاحی تک تیر انداز است و ده تیر می خورد و دوربین دارد. سیمینوف چی ها تیر اندازان خبره ای هستند که یک گوشه می نشینند و به شکار انسان می پردازند. ما هم سیمینوف چی های خوب داشتیم مثل خود آقا سعید  که کارش حرف نداشت اما در این عملیات او مسئول ادوات بود وبه این کارها نمیرسید. به هر حال از طرفین با سیمینوف به سمت ما می زدند یعنی هم از روبرو در معرض تیر بودیم و هم از سمت راست خودمان نمی دانستیم از کجا می زنند ولی ویز ویز تیر سیمینوف که به کنار مان می خورد را حس می کردیم. یک تیر به سرو سینه ترتیب ما را می داد. سیمینوف چی با دوربین سلاح قشنگ پیشانی و سرو سینه را نشانه می گرفتند و می زدند.

 این خاطرات  ساخته ذهن خودم می باشد البته قسمتی از خاطرات از دوران جنگ برادرم و قسمت پایانی نیز مربوط به دوران سربازی خودم می باشد.

بسمه تعالی


خاطرات سوخته از یک بسیجی

از روزی که خرمشهر آزاد شده، بمب های شیمیایی امان این شهر ویران را بریده است. به همراه برادر مسرور باید یک گروه خارجی را همراهی کنیم تا از خرمشهربازدید کنند. چند پیرمرد که می گویند پروفسور هستند به همراه چند عکاس اروپایی و یک عکاس ایرانی. اروپایی ها با دیدن من تعجب کردند. شاید انتظار نداشتند نوجوانی را در قد و قواره و شکل و شمایل من در لباس نظامی ببینند.

 با این که خطر آلودگی شیمیایی در مناطقی که بازدید می کردیم، شدید نبود، اما همه ی گروه از ماسک بادگیر استفاده می کردند.

 یکی از پیرمردها به نام پروفسور هندریکس که از بقیه سرزنده تر بود، سعی می کرد با من ارتباط برقرار کند. دست آخر هم یک خودکار به من هدیه داد. لابد فکر می کرد من با پدرم به پیک نیک آمده ام و این لباس را هم از سر شیطنت کودکانه به تن کرده ام.

 پروفسور هندریکس به یکی از خبرنگاران می گفت، اگر یک سرباز ایرانی با تجهیزات کامل پدافند شیمیایی هنگام بمباران در خرمشهر می ماند، حتماً کشته می شد. زیرا این حجم مواد شیمیایی حتماً به پوست و ریه ی او نفوذ می کرد.

با خودم فکر می کنم آیا این اروپایی ها می توانند باعث شوند صدام از عواقب این کار بترسد.
 دوست یاسر می گوید، این اروپایی های... از یک طرف مواد شیمیایی را به صدام می دهند و از یک سو می آیند بررسی کنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمب های شیمیایی را بهتر درست کنند.

امروز با یاسر به بیمارستان ساسان تهران رفتیم. یکی از بچه محل هایشان درگردان عمار است تازه از اتریش برگشته. آن ها یک گروه بودند که برای درمان تاول های شیمیایی به آن جا رفند. سه نفر از گروه به شهادت رسیده اند.
 تعریف می کرد در بیمارستان اتریش، اجازه ی ملاقات با هر کسی را نداشتند. بیشتر، دانشجویان ایرانی مقیم اتریش دورو بر آن ها بودند و غذای ایرانی برای آن ها می بردند. یکی از آن ها به نام دکتر نهاوندی که رئیس انجمن اسلامی دانشجویان اتریش بوده تصمیم می گیرد برای آن سه نفر که شهید شدند تشییع جنازه راه بیاندازد. اما پلیس اجازه ی خروج جنازه ها را نمی دهد. آن ها هم سه تا جعبه ی خالی با روکش پرچم ایران در خیابان روی دست می گیرند، جمعیت زیادی از مسلمانان ترک و ایرانی و عرب جمع می شوند. پلیس فکر می کند آن ها جنازه اند، حمله می کد و با جعبه های خالی روبه رو می شود!

 بنده ی خدا از اروپا فقط یک تخت و یک اتاق را دیده است و چند تا خاطره از دانشجویان.

 دیشب همه ی بچه های گردان زهیر، شیمیایی شدند و به عقب رفتند. تمام جزیره ی مجنون آلوده است. ما هم باید تا فردا برگردیم. سید که از قدیمی های جنگ است می گوید قبل از آزادی خرمشهر، عراق فقط چند بار از گاز اشک آور و تهوع آور استفاده کرد؛ اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمب های شیمیایی نیست که مرتب روی سر بچه ها نریخته باشد.

 باید ضربه ی فتح خرمشهر خیلی کاری بوده باشد که صدام تیر خلاص خودش را بزند و از یک سلاح ممنوع استفاده کند. آن هم اینقدر علنی.

 چند روز پیش برادر مسرور را دیدیم، می گفت آن پیرمردی که از تو خوشش آمده بود، دوباره به ایران آمده است. او از سفر قبلی مقداری موی سر یک زن را که در بیمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهید شده با خود به بلژیک برده بود. خبرنگارها گفته اند دروغ می گویی که عراق از گاز خردل استفاده کرده است.

 پروفسور هندریکس درِ شیشه را که موهای زن در آن بوده، باز می کند و می گوید این موها را لمس کنید! اگر دروغ باشد که هیچ اتفاقی نمی افتد ولی اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند، کاری از من بر نمی آید. چون سولفو موستار(خردل) پادزهر ندارد!


 تازه متوجه شدم چه بایکوت خبری شدیدی علیه ما حکمفرماست.

امروز صبح در جفیر بچه های لشکر را دیدم که دم بهداری صف کشیده اند. می گفتند گاز اعصاب خورده اند. عصبی و وحشت زده به خود می لرزیدند. صحنه ی رقت انگیزی بود. بچه های دوست داشتنی و نترسی که هیچ کس حریف آن ها نمی شود، به بیماران روانی تبدیل شده بودند.
 با خودم فکر کردم دشمن چقدر حقیر و زبون است که به جای مقابله ی مردانه و رودررو از سم استفاده می کند. شاید دشمنان ائمه هم از وحشت رویارویی با آن ها به سم روی می آوردند. چنین دشمنی می ترسد به حقانیت حریف و به قدرت و توان او اقرار کند. قانون جنگ می گوید باید در مقابل کسی که توان بیشتر دارد و حق با اوست، تسلیم شد.
در این جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحیه ی ما بالاتر است. پس چرا صدام تسلیم نمی شود و هر چه در میدان جنگ کم می آورد، با سلاح شیمیایی جبران می کند؟
 این خاطرات  ساخته ذهن خودم می باشد البته قسمتی از خاطرات از دوران جنگ برادرم و قسمت پایانی نیز مربوط به دوران سربازی خودم می باشد.